ناظم حکمت ُ پیشگام شعر نو ترکیه در قرن بیستم است . او معتقد بود آنچه در شعر اهمیت دارد ُ
همخوانی محتوا با شکل به صورتی است که هیچیک به تنهایی نتواند نمایان شود .
جالب است که او ر زمینه کشف ساختار ها و قالب های جدید شعری فراز و فرود هایی مشابه نیما یوشیج
و در غلیان اعتراضات سیاسی و اجتماعی تا حدودی مشابه شاملو عمل کرد ه است .
"می خواهم هر آنچه ویژه انسانهاست ُ ویژه شعر من هم باشد . "
شبی که برف تا زانو بود
ماجرای من آغاز شد
از سر میز شام کشیدندم
توی ماشین پلیس تپاندند
درون قطاری هلم دادند
در اتاقی محبوسم کردند
سه روز پیش ُ نه سال از آن روز گذشت .
در راهرو مردی روی برانکارد
با دهانی باز
با اندوه سالیان دراز میله ها روی صورت
می میرد
ابتدا هفتاد و شش روز
ستیز با سکوت پشت در های بسته
بعد هفت هفته در کشتی .
با این همه از پا در نیامدم ....
چهره بیشترشان فراموشم شده است
ـ تنها یک دماغ بسیار گنده یادم هست ـ
در حالیکه چندین بار مقابلم صف کشیدند
وقتی حکم را خواندند
همگی یک نگرانی داشتند
مبادا قاطع جلوه نکنند
که نکردند
شبیه همه چیز بودند جز آدم
مثل ساعت دیواری ُِ احمق ُ کله خر
غمگین و ترحم آور
مثل دستبند ُ زنجیر ...
شهری بدون خانه ها و خیابان ها
خروارها امید ُ خروارها اندوه
همه چیز دور در غبار ...
من در دنیای ممنوع زندگی می کنم
بوئیدن گونه دلبندم ممنوع
نهار با فرزندان در یک سفره ممنوع
همکلامی با مادر و برادر مممنوع
بستن نامه ای که نوشته ای
یا نامه سربسته تحویل گرفتن
ممنوع
خاموش کردن چراغ ُ آنگاه که پلک هایت به هم می آیند
ممنوع
اما چیزهای ممنوعی هم هست
که می توانی گوشه قلبت پنهان کنی
عشق ُ اندیشه ُ و دریافتن .
مردی روی برانکارد مرده است
بیرون می برندش
دیگر نه امیدی ُ نه اندوهی
نه نان ُ نه آب
نه آزادی و نه زندان
و نه گربه ای که بنشیند و به تو خیره شود .
همه چیز تمام شد .
اما من ...
هنوز عاشقم ُ می اندیشم و می فهمم
خشم درمانده ام هنوز وجودم را می خورد
و از سر صبح ُ درد کبدی که با من بود
هنوز ادامه دارد ...
(ناظم حکمت ُ شاعر ترک ُ قرن بیستم )


